تبليغاتX
وروجک و آسمونش


وروجک و آسمونش

یه وروجک و دردودلش

سلام سلام

من خیلی خوبم!چون الان 5ساعت و 15 دقیقه است که امتحانای من تموم شده و شرشون به سلامتی کنده شده!

من از همین جا و دقیقا از روی همین تختی که روش نشستم میخوام همدردی خودم رو با همه ی اوونایی که تازه امتحاناشون شروع میشه یا هنوز امتحاناشون تموم نشده اعلام بدارم!

اخیییییییییییییییییییییییییی امتحان دارید؟

نازی هنوز امتحاناتون تموم نشده!ولی به جاش امتحانای ما تموم شده!

چقدر گناه داری که میخوای امتحان بدی!ولی خب امتحانم واسه خودش حالی داره!دادنش که یه حال دیگه ای داره!(امتحان و عرض میکنم!)

اشکال نداره توهم بالاخره امتحانات مثل امتحانای من تموم میشه!نه که بخوام اینکه امتحانام تموم شده رو به رخت بکشما!نه!من دوست دارم!دارم دلداریت میدم!(من خیلی ادم خبیث بی وجدانی هستم!:دی)

اولین کاری کردم این بود که یه سرو سامونی به این اتاق بدم که تو این چند روز هر کس وارد اتاق میشد(البته کسی از ترس اینکه پاش رو چیزی بره یا اینکه چیزی تو سرش بخوره وارد اتاق نمیشد به همون دم در بسنده میکرد!)در همون ابتدا اولین سوالی که به ذهنش خطور میکرد این بود که  بمبی که تو اتاق منفجر شده چند تا کشته داده چند تا زخمی!؟

دیگه خلاصه ما هم واسه رفع ابهام و این که اقا چرا الکی موضوع رو سیاسی فرهنگی میکنید!؟بچه درس داره نمیتونه اتاقش رو تمییز کنه!اوومدیم اتاق رو تمییز کردیم!که البته چقدرم زمان برد!لامصب تمییز نمیشد که!نمیدونستم اول از کجا شروع کنم!کشو رو باز کردم قارچ توش پیدا کردم!رو میز همه چیز پیدا میشد به جز اوون چیزی که باید باشه!

بعد از تمییز کردن اتاق برای برگردوندن انرژی از دست رفته رفتیم  چندتا کتاب بخونیم!وایییییییییییی بعد از 2 0 روز یه جوری نگاه میگردم به این رمان که به جون اقای فامیل فرهادم چنین نگاهی رو به شیرینش نکرده بودم!

اول یه خورده نوازش بعد با  یه حرکت سریع و موزون خودمان را رو ی تخت پرتاب کرده و با گفتن جمله ی:

کتاب میخوانیم!

شروع کردیم!خلاصه کلی لذت بخش بود!

داشتم کتاب خواستگاری یا انتخاب م.مؤدب پور رو میخوندم!خیلی وقت بود از م و مؤدب پور کتابی نخونده بودم!شایدم دیگه نمیخواستم بخونیم به دلیل همون تکراری بودن!یا چرت بودن بی اندازه ی کتابا!ولی این دفعه با کلی قسم و ایه دادن دوس جونم راضی شدم یه کتاب دیگه ازش بخونم!این کتاب دقیقا فیلم نامه ی همون دختر ایرونی بود!

تا حالا بهش فکر نکرده بودما !خیلی جالبه که ما بریم خواستگاری نه اینکه اوونا بیان خواستگاری !ا منظور از ما دخترا بود!و منظور از اوونا پسرا بود!خودم نفهمیدم چی شد!؟

ولی یه نکته ای باید رعایت شه اگه دختری خواستگاری یه پسر بره!حتما سعی کنه اوون پسر ایرونی نباشه!شده از افغانستان انتخاب کنه بهتراز اینه که بره خواستگاری پسر ایرونی!اگه خیلیم دلش پسر ایرونی میخواد باید همون تو اشپزخونه بشینه تا 3 بار صداش کنن بعد پا شه چایی رو ببره و مبارک باشه!

(اول تیریپ عذر خواهی رو برم!من واقعا قصد توهین به پسرای ایران رو ندارم!این چیزی هم که میگم قصدم با همه نیس و همه ی پسرا اینطوری نیستن!چون به هیچ وجه قصد توهین به بابا ورووجک خودم رو ندارم!بیشتر منتم هم همون جنبه ی طنز رو داره!) فکر کنید:

همین الان یه پسر با هزار بدبختی و خودش رو به درو دیوار زد ن و کنار زدن همه اوون سنگایی که خوانواده ی دختر سر راهش انداختن جواب بله رو میگیره!10 سال بعد تو یه بحث خیلی خیلی دوستانه با خانومش از کوره در میره میگه تورو به من انداختن!تو مونده بودی که یکی بیاد بگیرتت!من   کور شدم نفهمیدم چی شد!ولی فکر کردی نفهمیده بودم تو ترشیده بودی!

حالا بازم فکر کنید دختره پاشه بره خواستگاری پسره!واییییییییییییییییییییییییی دیگه کی میخواد عشوه ی پسررو جمع کنه!البته این مال بعد از اینه که جواب بله رو ازش بگیری!همون جواب بله گرفتن خودش کلی دردسر داره!

اصلا همون خواستگاری کردن ازش!یکی عیرتش اجازه نمیده!یکی به تیریپش بر میخوره!اوون یکی فکر آبرو و در همسایه رو میکنه!هیچ پسری این امکان رو به این راحتی از دست نمیده که از بین 1000 تا دختر یه هلو ی خوشگل خانواده دارش رو انتخاب کنه بعدم مامان و بابا رو بفرسته خواستگاری!

فعلا که میخوام تحصیات بکنم!:دی وگرنه بیشتر رو این موضوع خواستگاری رفتن و اینا فکر میکردم!خدارو چه دیدی یه موقع منم 10 سال دیگه پا شدم رفتم خواستگاری!

 

خب اصلا این بحث رو ول کن!

نه که تازه کتاب رو تموم کردم تو جوش بودم!(بی جنبه!)

ولی میگم خیلی جالبه که ما برین خواستگاری نه اینکه...............(اَاَاَاََََََََََََََََاَاَاَاَاَاَاَاَََََه ولمون کن!)

ولی این امتحانام که تموم خیلی احساس کمبود میکنم!انگار یه چیزی کم دارم(از بس چیزی!)اخه بابا من این چند روز تعطیلی رو چه کنم!

تفریحات نیست که!من بدتر افسردگی میگیرم توی خونه به جای اینکه روحیم باز شه!ایشالللللللللللللللللللله برف بیاد!(میگن دعای ورووجکا میگیره!) برو بچ رو جمع کنیم ببریم دست و پاشون رو بشکونیم ببخندیم!

به جون شما ما میخندیم اگه چنین صحنه ای رو ببینیم!اصلا ما خودم به وقوع چنین صحنه ای کمک میکنم!

1 ماه پیش فکر کنم 24 اذر بود!همون روز ملی!برف رو زمین هنوز بود! ما هم که یه مشت بروبچس بیکار به عنوان شرکت در این حماسه ی ملی از منزل خارج شده ولی نمیدونیم چرا از کوه پر از برف سر دراوردیم!

اولش خیلی اروم بودیم مثل بچه های معصوم به همیدگه گوله برفی پرت میکردیم!ولی دیدیم حال نمیده هیجان نداره!:دی پسرا رو فرستادیم هر گونه چیز پلاستیکی که بشه باهاش لیز خورد اعم از:زیر پایی .کیسه زباله....

از تو ماشین پیدا کنن بیارن!

خدایی خیلی حال داد!از اوون سراشیبی پایین اوومدن در عین وحشتناکی کلی هیجان داشت!همیشه 2 نفر هم پایین بودن که اوونی رو که پایین میره بگیرن که تو جوب نره!(دقیقا بعد از سراشیبی یه جوب بزرگ بود!)

یه پسری اوومد نمیدونیم جو بالای کوه باعث میشد اوون حرفا رو بزنه یا اینکه تقصیر اوون دوست دخترش بود که داشت از پایین نگاش میکرد !میگفت اگه من میدونستم همچین جایی هست تایر تریلی میوردم که حتی از روی جوب هم بپریم بریم اوونور!

من:اگه خیلی دوس داری بچه ها پایین هستن!بگین از رو جوب پرت بدن!(به تو چه اخه!میدونم خیلی سخته شنیدن این حرفا و چیزی نگفتن!ولی به تو چه اخه!)

بچه پررو حالا ما بهش زیر پایی قرض دادیم گیر داده من میخوام روش وایسم برم پایین!اینجوری حالش بیشتره!حالا هی ما توجیهش میکردیم که:

نه !پسر قشنگم خطرناکه!میفتی زمین اوف میشی!سرت میشکنه!بعدشم گومبولی ما کلی اینا رو شستیم تا روشون نشستیم حالا تو دوباره با پا میخوای بری روش!

اون حرف خودش رو میزد!اخر قبول کرد که بشینه بره پایین!

صحنه رو اهسته توصیف میکنم:

یه ذره دیگه فقط مونده که به اخر سراشیبی برسه!اوون 2 نفری که پایین وایساده بودن که اوونایی رو که از بالا میان رو بگیرن نمیدونم همزمان چه فکری کردن که هیچ کدومشون واسه گرفتن پسره اقدامی نکرد!و پسره مستقیم رفت تو جوب وبه جای اینکه از رو جوب بپره افتادتو جوب تازه سرشم طوری شکست که شاید حداقل 8 تا بخیه خورده باشه!

و اوون جمعیت ما بالای کوه به طرز خبیثانه ای میخندید!:))

ولی خداییش بعدشم خودمون جل و پلاسمون و جمع کردیم رفتیم خونه هامون!تو روحیمون خیلی تاثیر گذاشت!نه که خیلی لطیفیم!(لطیفه ی بابا!)

تو رو خدا برنامه ای چیزی دارین که من تو این چند روز تعطیلی انجام بدم بگید!جبران میکنم واستون!

من برم مقداری بتلویزیونم که عقده ی این 20 روز تلویزیون نگاه نکردن رو هم در بیاوریم!

بای بای

بوس بوس!

نظر بدید حداقل بیام نظرای شما رو بخونم!:دی

نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 17:11 توسط وروجک| |

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بوس بوس

خوبین؟

خب 3 تا امتحان بیشتر نمونده!دیگه تمومه!یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!

ایش اصلا رعایت ما رو نمکنن!نمیفهمن! بچه ها شاید وبلاگ دارن که باید اپش کنن!(بله بله!)اخه چه معنی داره امتحانا رو میزارید پشت سر هم که بچه مارک کامپولوترشم یادش بره چه برسه به اینکه روشنش کنه!به جون اینی که بغلم نشسته اگه من تو این مدت دست به کامپولوتر زده باشم!به جز واسه اهنگ گوش دادن و بازی و عکس نگاه کردن اصلا طرفش نرفتم!(چه فشاریم بهت اوومده!)

چه میکنن دوستام؟

یه چیز جالب و ته خنده:

من و خواهر ورووجک رفتیم تره بار واسه خونه خرید کردیم!

واقعا خیلی خوبه که این بچه ها به خانواده کمک میکنن!البته ما که نمیخواستیم بریم!ولی از بس که تفریحات ریخته تو این تهران ما هم که حوصلمون سر رفته بود گفتیم یه بارم بریم میدون تره بار!ببینیم این چیه که همه میرن!

و این شد که ما با اوون تیپای تیتیش پا شدیم رفتیم میدون تره بار!که همون ابندا یکی با خوندن شعر(با لهجه افغانی):

ترب ترب تازه

ترب رو ببین چه نازه

از ما استقبال کرد!که همین هم باعث شد که کلی فحش ناموسی به خودمون بدیم که اخه********.ادم با این سر و وضع میاد میدون تره بار!اخه زنیکه******** حوصلت سر رفته میموندی خونه یه خاکی ************ اخه************************************!(بقیش دیگه کاملا حذف میشه!البته یه چند تا تیکه هم منو خواهر وروجک بهم میندازیم که ولش کنید!اره ولش کنید!)

حالا وسط میدون تره بار وایسادیم!

من:تو میدونی ما الان واسه چی اینجاییم؟

خواهر ورووجک: نه اطلاعی ندارم!

من:کی گفت ما بیاییم اینجا؟

خواهر ورووجک:اطلاعی ندارم!

من:الان چی کار کنیم؟

خواهر وروجک :اطلاعی ندارم!

من:از چی اطلاع داری؟

خواهر ورووجک:اطلاعی ندارم!

من:شما مشکل داری!

خواهر ورووجک:اطلاعی ندارم!

من:ولی من اطلاع دارم!شک نکن!اطلاعاتم دقیقه!بیا بریم حداقل یه چیزی بخریم!

خواهر وروجک:خیلی بی تربیتی!

من:یه چند دقیقه دیگه اینجا وایسیم بدترم میشم!

خواهر ورووجک:خیله خب حالا!اخه بریم چی بخریم؟

من:اطلاعی ندارم!ااااااااا! هر چی بقیه خریدن ما هم میخریم!

 

میریم سمت یکی از غرفه ها!یه خورده اینور اوونور رو نگاه میکنیم!چند تا خانوم دارن پیاز و سیب زمینی میخرن!(هر دو تاش توی این تورا بودن!)

من :بیا بریم از اینا بخریم!

بعد از کلی جرو بحث سر اینکه کدوم رو برداریم!کدوم گند تره!کدوم بیشتر داره!کدوم قشنگ تر چیده شده!2 تا تور برداشتیم اوومدیم!

اوه اوه باید بریم حساب کنیم!

من:تو برو

خواهر وروجک :تو برو!

من:تو بزرگتری !برو دخترم!

اخر نتیجه گرفتیم دوتامون باهم میریم !خلاصه بعد از کلی تحمل لبخندای ملیح فروشنده اوون چشمای گاویش از عرفه اوومدیم بیرون!

من:بیا بریم نارنگی بخریم!

خواهر وورووجک :اخه خوب نیستن نارنگیاش!ببین همه جاش خرابه!اه اه چقدم کثیفه!

یه نگاه عاقل اندر سفیه (درسته؟)بهش انداختم تازه میگه!:

حداقل فقط نیم کیلو بخریم!

یه خورده نگاه رو شدید تر کردم!

جهنم !اقا 1 کیلو بده!ولی تورو خدا مهمون داریما از خوباش بزار!اااااا نزار اینا رو تورخدا!اصلا بزار خودم بزارم!...............

من که واسم خودم کلی کش اوومدم این خواهر وورووجک رو دیدم!معععععععععععععععععع!چه چک و چونه ای میزنه با فروشنده!این تا حالا خودش واسه خودش یه پفکم نرفته بخره!حالا ببین داره چه میکنه!

بالاخره بعد از کلی جرو بحث پلاستیک نارنگی رو گرفت اوومد حساب کرد!

بعد از یه چند تا خرید دیگه :

خواهر ورووجک :تو خسته شدی برو اوون جا بشین تا من برم سیب بخرم بیام!

من با عشق :باششششششششششششششششه!

رفتم طرف صندلی خریدارو که گذاشتم روش اوومد بشینم که یه دفعه یه چیز سیاه پرید جلوم یه چیزی گفت و سریعم رفت!

یه خورده دقیق که ننگاه کردم دیدم یه خانوم داره میدوه طرف غرفه ی سبزی!یه خورده بیشترم فکر کردم فقط فهمیدم گفت:پیش این خریدام میمونی تا من برم و برگردم؟دستت درد نکنه!و سریعم رفت!

ده دقیقه بعد!خواهر ورووجک اوومد اما خانومه نیومد!

خواهر ووروجک:بریم

من:نمیشه!

خواهر ورووجک:چرا؟

من:نمیگم!میزنیم!

خواهر ووروجک:لوس نشو! چرا؟

من:یه خانوم گفت پیش وسایلاش بمونم تا برگرده!

خواهر ورووجک:حالا کوش؟

من:نمیدونم!

خواهر ورووجک:چه شکلی بود؟

من:نمیدونم!

خواهر ورووجک:د بیا!من دارم یخ میکنم !من میرم تو ماشین!

من:نهههههههههههههههههه!

خواهر وورووجک:خیلی خب!ولی اخه خر تر از تو گیر نیورد؟

من حتما نه دیگه!

خواهر ورووجک:خودمم که نگاه میکنم خر تر از تو نمیبینم!

20 دقیقه گذشت کسی نیومد!یه نگاه به خواهر ورووجک میکنم که آرایش صورتش از سرما یخ زده!

من:تو برو تو ماشین!

خواهر ورووجک:باشه من رفتم!

من:نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!

خواهر ورووجک:زهر مار!ولم کن!حالا چه موقع کمکای مردمی بود!وقت نشناس!میخواستی کمک کنی میبردمت یه جا دیگه کمک میکردی که حداقل یه در و دیواری داشته باشه انقدر سردمون نشه!

تو همین حال بودیم که  یکی از پشت سر گفت :ای وای معطل شدید؟

من:نه بابا این حرفا چیه!با اجازه ما بریم دیگه!

و خواهر ورووجک رو بزور بردم تا یه چیزی بش نگفته!من خودم با چشای خودم بیشتر از 30 بار دیدم که این زن از جلومون رد شد به روی خودشم نیورده بود!

تو ماشین:

من:ولی خوش گذشت!

خواهر ورووجک :خیلی!مخصوصا این اخرش!

من:ولی خوش گذشت!

خواهر ورووجک:خیلی !مخصوصا اوون شعر ترب ترب!

من:ولی یه ذره خوش گذشت!

یه غرش از جانب خواهر ورووجک!

من:ولی اصلا خوش نگذشت!

خواهر ورووجک:چرا یه ذره خوش گذشت!

من:تو هم خوب خرید میکنیا!

خواهر ورووجک:بین خودم بمونه!به کسی نگیا!

من:چقدر میدی؟

خواهر ورووجک :از ماشین برو پایین!

من:من که میگم به کسی نمیگم!

افتادیم تو خیابون اصلی و دیگه بقیشم ولش کن!:دی

ولی از من شما نصیحت:اگه تا حالا نرفتید میدون تره بار حتما یه بار امتحان کنید!خیلی جای خوبیه!ادم خیلی چیزا یاد میگره!تازه کلی کارای خوب خوب میکنی!(این یه نکته رو نشنیده بگیرید!)

 

این جیگر منو ببینید!:

خدا چقده خومشله!اوون ابی چشاش منو کشتونده!

 

اگه میخواید اهنگاشم گوش کنید 2تاش رو میزارم:

 watch_you_tone.

real love

 

 

خلاصه فعلا فقط  رو عشق MASSARY(Ma$$aRi) !حالا تا دوباره ببینم کیو جدید پیدا میکنم!:دی

 

من برم که فیزیک هیچی نخوندم!

نظر بدید!

بوس بوس

بای بای

نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 19:13 توسط وروجک| |

سلاممممممممم

یوهووووووووووو!۱ امتحان رو دادیم!دیگه چیزی نمونده نموم شه!:))(روتو برم)

بلاخره ورووجکم وارد بازی شد:دی

خب بریم ۵ مورد خصوصیت من:

۱.از همون بچگی وقتی پسر دوست بابام با لیوان استیل کوبید تو سر من و من هیچی نگفتم حتی گریه هم نکردم همه فهمیدن چه بچه ی مهربونی هستم!:دی(یکی تو مهربونی یکی صدام خدا بیامرز!)

۲.کاملا تودارم!یعنی اگه نخوام چیزی و بگم ممکنه دیوار اوونو بگه ولی من نمیگم!:دی(البته اگه قیمت بالا باشه موضوع فرق داره!:دی)

۳.انقده کنجکاو و و فضول (هر چی که اسمشو میذاری)هستم که امکان نداره چیزی و ازم بپرسی و نتونم جواب بدم!:دی شاید خودم نخوام ولی بازم میفهمم!تو خونه تو مدرسه حتی تو مهمونی درجا یه عالمه خبر و اطلاعات مهم بهم میرسه!البته کنجکاوم ولی نه کنجکاوی زن همسایه و زری خانوم!حتی تو مسائل علمی کنجکاوم!بابا ورووجکم همیشه خبرایی رو که نصفه میخونه بقیشو از من میپرسه!اخه عاشق خوندن هم هستم(هر چی باشه!کتاب. روزنامه. تبلیغایی که به در خونه میچسبونن. تابلوهای تو خیابون. زیر نویسای tv):دی

۴.عاشق رقص و میوزیک!به قول مامان ورووجک :ورووجک با ریتم اذون هم پا میشه میرقصه!:دی(شک نکنید که همین الانم شاید دارم میرقصم!)

۵.حرف نمیزنم حرف نمیزنم ولی وقتی هم میزنم یه چیزی میگم که تا ته اعماق وجود یارو بسوزه!بسیار مواظب کم حرفی من باشید!:))

اخییییییییییییییییییییییی تموم شد!ولی خب بیشترم میتونم بگم!به جون شما:))

اما  دوستای من:

۱. مینا

۲.منصور

۳.شیطونک

۴.موج برف

۵.کوروش

اگه در مورد بازی هم اطلاع ندارید جریان اینه که باید ۵ مورد از خصوصیات خودتون رو بگید و ۵ نفر دیگه رو انتخال کنید!

..............................................................................................................

اما حالا اپ خودم رو برم!امروز چون بدجوری معلم عربی رفت رو اعصابم میخوام یه تریپ معرفی  معلم عربی برم:

از نظر سنی فکر کنم امتحانات ترم دوم ۱۰۰ سال رو تموم کنه!آلزایمر داره!به جون خودم حافظه کوتاه مدتش از منصور خان تو باغ مظفر هم کمتره!جلسه ی اول هر یه رفت و برگشت از من میپرسید چرا تمرین نداری!حالا هی من بگم غایب بودم!به جون این اقای فامیل اگه دروغ بگم!:دی

این دختر جدید جلسه ی اولیکه سر کلاسش اوومده بود از معلمه شماره تلفن گرفت که زنگ بزنه کلاس خصوصی بگیره باهاش!جلسه بعدی  اوومده نزدیک دختره میگه شما جدیدی؟؟:)):))

تیکه ها و متلاکای دوره  ی ۶۰ میلادی رو به ما میگه بعدم خودش هرهر میخنده!(اینا هم احتمالا همون تیکه هایی هس که دوره جوونیش به خودش میگفتن!)خیلی داغونه خلاصه!تازه  اطلاعاتی که خودم با همین دستا بدست اوردم حاکی از اینه که شوهرش در اثر سکته خدا بیامرز شده!

اه اه !امروز از کلاسش دیگه پا شدم رفتم بیرون!هی به من میگه چرا میخندی؟اصلا به تو چه دارم میخندم!خب حتما یه کاری میکنی که من میخندم دیگه! الزایمری هی کلاس فوق العاده میزاره واسمون که دوره کنیم کلاس که شروع میشه میگه کتاباتون رو در بیارید از اخر شروع میکنیم به دوره!تا حالا ۲۰ بار تموم تمرینای کتاب رو حل کردیم نکته های مهمش رو هم گفته !بعد خیلی جالبه که هر دفعه هم فکر میکنه داره نکته های جدید میگه!

امروزم اوومده سر کلاس

معلم:بچه ها کتاباتون رو در بیارید!

یکی از بچه ها:خانوم چی کار میخواید بکنید!

من(اروم رو به همه ی بچه ها):از اخر کتاب شروع مکنیم میاییم اول کتاب!

معلم:خانوما میخواییم شروع کنیم از اخر کتاب با هم بیاییم اول کتاب!

ردیف اخرکلاس از خنده منفجر شد!ولی بازم من چون خودم میدونستم چی کار کردم سرم رو گرفتم پایین!ولی اوون زنیکه به من گیر داده چرا میخندی!اخه من تیکه انداختم کی خندیدم!منم با خونسردی خودم پا شدم از کلاس رفتیم بیرون!

راستی مهمونیم رفتم!کلی اوونجا انرژی خالی کردم!خیلی چیز مفیدی بود!:دی

دیگه برم!دوباره میام می اپم!:دی

بای بای

بوس بوس!

یه چند وقتیه نظر واسم کم میزارین!مثل اینکه دوباره باید برم سر وقت همسایه بغلیمون!:دی

 

 راستییییییییییییییی عید همیییی دوست جونای ورووجک خودم مبارک!

بوسسسسسسسسسس بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

 

نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 17:40 توسط وروجک| |

سلام دوس جونای خودم!

 

خوفینننننننننننننننننننننننن همه؟

یه خبر بد!(البته واسه ی خودم!)از شنبه امتحانام شروع میشه دوباره!:(((بابا من اگه نخوام تحصیل کنم کیو باید ببینم!!!!!!!)

یه توضیح راجع به پست قیلی!باید بگم اصلا تو حال خودم نبودم!(اوونو که هیچ موقع نیستی!)خیلی خراب بودم(نکشیده بودی؟)!!!!!!!!!!!!

خوبین همه!؟دلم واسه ووبلاگم تنگیده بود!اخی من قربونش برم!2 ماهش تموم شده داره میره تو 3 ماه!

این هفته خیلی همرو اذییت کردم!من خیلی بدم!من خیلی نامردم!(دیوونه شد رفت!)

کسی که چسب بهاره رو روی میز مالید که بعدشم کیف معلم فیزیک داغون شد باور کنید من نبودم!حتی من وقتی توپ بسکتبال خورد تو سر معلم ورزش به جون شما از خنده غش نکردم!تازه ترشم من اصلا اس ام اس های خواهر ورووجک رو نخوندم بعدشم پاکشون نکردم!من خیلی کارای دیگه هم نکردم!ولی نمیدونم چرا این هفته هر چی میشد مینداختن تقصیر من!:دی

یه کار جالب ترم من نکردم!اینکه دربرقیه دم سینما فرهنگ رو هم من به گند نکشیدم انقدر که رفتم از جلوش رد شدم!
(اخه من اخرشم نفهمیدم کی این دررو  باز و بسته میکرد!لامصب حیلی گشنگ بازو بسته میشد!با لهجه ترکی خوانده شود!)

الان مامان ورووجک بیمارستانه!یه عمل کوچولو انجام داده!بوس بوس واسه مامانیه ورووجکم!ایشالله خوب شه سریع بیاد خونه!(قراره برم یه خالکوبیه عشق مادر بندازم رو بازوم )

اه اه!رفتیم این فیلم گیس بریده!ابابا گریمون رو دراورد این گلشیفته فرهانی!داغونمون کرد!اخه این چه طرز بازی کردنه!یه چیز ساده رو انقدر با اه و نال میگفت که این خانوم ه که بغل ما نشسته بود داشت هلاک میشه از گریه!نزیدک از همون صندلی های بالای سینما فرهنگ خودشو پرت کنه پایین!ما گرفتیمش به جون شما!(بابا امداد و نجات!)

انقدر که این گلشیفته با باباش قشنگ حرف میزدا طوری شده بود که همه دخترا با هم باباهاشون رو صدا میزدن!مثلا میگفتن:حسینننننننننن ساماننننننننننننن علییییییی رضا احمددددددددددددددددددددد اصغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغر..............(همه اینا بابا هاشون بودن؟)

فردا قراره باز با یه عالمه پسر دختر خوشمل بریم مهمونی!ولی ممکنه بازم به خاطر مامان ورووجک نرم!شایدم برم!ولی نمیرم!حالا اگه برم هم نمیرم!هان؟ولی دوس دارم برم!ابازم چون چند تا از دخملارو نمیشناسم دوس ندارم برم!

من چی کار کنم؟برم یا نرم؟

یه چیزی فهمیدم این که شوهر اصلا چیز خوبی نیس!حالا شاید بعدا نظرم عوض شه!ولی در حال حاضر میدونم شوهر اصلا اصلا چیزه خوبی نیس!:دی

دوس جونم من برم میخوام برم پیش مامان ورووجکم!بای بای !بوس بوس!

یه نیکه جالب بگم بعد میرم!

یکی از همیکلاسی ها رو که گفتم جدید اوومده!فهمیدم که مامان باباش از هم دیگه جدا شدن!تازه دلیل اینکه نرفتن فرنگم این بوده که بابا ها اجازه نداده از کشور خارج شه!خیلی ناراحت شدم وفتی اینو شنیدم!(البته اینش جالب نیستا!)

اینش جالبه که به معلم ریاضیه برگشته میگه بگو یک و نیم؟

معلم:یک و نیم!

دختره:بیا یه دقیقه........!:))(خودتون دیگه جاخالیو پر کنید!)

دیگه خدایی این تهشه!:))

من برم دیگه!

جون هر کی دوس دارید نظر بدید دیگه!دیگه قسمتون ندم!

بای بای!
نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 17:51 توسط وروجک| |


Design By : Night Skin